...بعد از کلی وول خوردن و اِهنّو اُهُنّ توی رخت خواب ودهن دره هایی که اگه تو اون حال، گودزیلا منو می دید زهره ش آب می شد،ازخواب بیدار شدم.انگار روی آسفالت خوابیده بودم و تریلی از روم رد شده بود. تمومه تنم درد می کرد.
خیر سرم یه دیشب رفتم مراسم احیا، که مثلا ادای آدمای شب زنده دار و دربیارم...بگذریم،هرطوری بو د بالاخره پاشدم نشستم وتکیه دادم به پشتی. باهر خمیازه- نه، همون دهن دره بگم ،حق مطلب بهتر ادا می شه - سیبیلام با ابروهام یکی می شدن و زیر چونه م،می چسبید به سینه م.
دیدم اینجوری بخواد پیش بره ،الانه که فوندانسیون و فک وفورمه صورت واموندم عوض شه.باهر زحمتی بود،ازجام بلند شدم که اگه خدا قسمت کرد،آبی به صورتم بزنم.
دو سه قدمی که برداشتم،رسیدم روبروی آینه.با زاویه ۴۵ درجه ،یه نیمچه نگاهه طنازانه ای تو آینه کردم .چشمتون روز بد نبینه،یه هو چنان شوکه شدم و جیغ زدم که نزدیک بود غش کنم.ضربان قلبم رسیده بود به ۲۶۴۹بار در دقیقه. رعشه افتاده بود به دست و پام ،سک سکه هم که نگو، فرتو فرت !!!!
پشتمو یواش تکیه دادم به دیوار-بغل آینه- دستام از بی حالی آویزون شده بودن وتند تند نفس میزدم...خدایا این جنّی بود، دیوی بود ،چی بود تو آینه؟!!!
یه چند لحظه ای که گذشت، خودمو جمع و جور کردم و ۴قل و خوندم یه چنتا نفس عمیق کشیدمو آروم آروم برگشتم سمت آینه و یه چشممو یواش سور دادم رو سطح صیقلیش...اِه ...اینکه خودمم بابا!!!
بله ...دیدم سر وشکله ژولیده خودمو تو آینه دیدم...ای بمیری با این ریخت و قیافه ت!!! یه تلخندی زدمو بی اونکه دستی به موهام و ابروهای فشنم بکشم رفتم تو حیاط.
پامو که گذاشتم توحیاط ،گربه مادر مرده که داشت رو دیوار باخیال آسوده راه می رفت ،همینکه چشمش افتاد به روی مبارکم!!! به قدری هول و وحشت کرده بود که تموم موهای بدنش سیخ شده بود.
طفلی یادش رفته بود گربه س،با دست پاچگی شروع کرد به قار قار کردن !!!دید نه، اینکه صدای خودش نیست ...شروع کردبه زوزه کشیدن !!!! نه ،نشد ...شروع کرد به سرفه کردن!!!...یه جوری سرفه می کرد انگار۶۰ ساله داره سیگار میکشه!!! بالاخره دید با این اصوات نمی تونه حق مطلب و ادا کنه!!! با یه اقدام انتحاری از بالای دیوار خودشو پرت کرد ...ااااااااااااااااااااااااااااگروپ،،،،درست افتاد تو جوی فاضلاب دمه در.
تو رو خدا می بینی!؟ یه شب ماه رمضونو احیا کردم ،ها! نزدیک بود خودمو این گربه زبون بسته رو به کشتن بدم.
نه ،اینجوری نمی شه.واسه این سه شب قدر باید یه فکر درست حسابی کرد . رفقا!! چاره تمرینه.حالا که این ماه رمضون گذشت.اما خداییش از حالا به فکر ماه رمضون آینده باشیم.باور کنید غفلت کنیم باز ماه رمضون اومده و رفته.باز هیچی به هیچی.
با خودمون قرار بذاریم ،ماهی یه شب رو "احیا" کنیم- من چقدر خوشم میاد از کلمه" شب زنده داری" استفاده کنم-ماهی یه شب رو "قدر" بدونیم و یه "شب"بیشتر"زندگی" کنیم.
اینجوری ماه رمضون که بیاد ،بیشتر" قدر" شباشو می دونیم یا شایدم تونستیم بیشتره شباشو "قدر" بدونیم.
خلاصه "تمرین" نکنین میشین مثه من شایدم بدتر. جوری که روز بعد از احیا ،گربه ها هم از نیگا کردن بهتون وحشت میکنن!!!!
هرکی موافقه،یه قدم بیاد جلوتر!!!