تبليغاتX
(پرانتز باز ...!

(پرانتز باز ...!

فراموش نکنیم،همیشه یک قدم جلوتر بایستیم !

********************************

دلنوشته ای تقدیم به ساحت  قدسی آقاعلی اصغر(ع)

چون سینه درمقابل قلبم سپرشدی

آری تودر ازای من سهم خطرشدی

برگ خزان رسیده ی باباچه باشتاب

باکاروان شوق نسیم همسفرشدی

گفتم برای ابرقصه ی یک خیمه تشنگی

باران  تیر سمت تو بارید تر شدی

گفتم درخت کفروستم رابرافکنم

باجسم کوچکت تو به دستم تبرشدی

خیل سپاه شب همه جابود و آمدی

تیغ برنده درکف مرد سحرشدی

شش ماهگی؟!این همه گل کرده ای پسر؟!

زود ای نهال عمر پدر بارور شدی

باشعله های تیرچنان سوختی که یاس...!

گویا تو نیز حائل دیوار و در شدی

دادم ترا نشان همه باگلوی سرخ

یعنی تو هم به اخذنشان مفتخرشدی. 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 23:30  توسط احمدعباسی  | 

گیاهی عجیب . . .نه؛

گلی عارف باشاخصه ی هنر متعالی است.

این را از نقاشی سوره ی نجم

برضریح دیوار همسایه

با امضای " پیچک" می شود فهمید!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 8:21  توسط احمدعباسی  | 

امروز،

جغرافیای اسلام، یک دوره تاریخ تمدن است؛

تالیف امام خمینی (ره).

درصفحه ی ۱۳۹۰،جلددوم می خوانیم:

صدای شکستن استخوان های "بن علی"،"مبارک"،"صالح"و"قذافی" ،

گوش " ملک عبداله سعودی" این

پیرکرکس را کر کرده است؛

آنگونه که شاهنشاه !! ،خودش را پشت میله های آزادی !! اسیر می بیند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 19:11  توسط احمدعباسی  | 

...بعد از کلی وول خوردن و اِهنّو اُهُنّ توی رخت خواب ودهن دره هایی که اگه تو اون حال، گودزیلا منو می دید زهره ش آب می شد،ازخواب بیدار شدم.انگار روی آسفالت خوابیده بودم و تریلی از روم رد شده بود. تمومه تنم درد می کرد.

خیر سرم یه دیشب رفتم مراسم احیا، که مثلا ادای آدمای شب زنده دار و دربیارم...بگذریم،هرطوری بو د بالاخره پاشدم نشستم وتکیه دادم به پشتی. باهر خمیازه- نه، همون دهن دره بگم ،حق مطلب  بهتر ادا می شه - سیبیلام با ابروهام یکی می شدن و زیر چونه م،می چسبید به سینه م.

دیدم اینجوری بخواد پیش بره ،الانه که فوندانسیون و فک وفورمه صورت واموندم عوض شه.باهر زحمتی بود،ازجام بلند شدم که اگه خدا قسمت کرد،آبی به صورتم بزنم.

دو سه قدمی که برداشتم،رسیدم روبروی آینه.با زاویه ۴۵ درجه ،یه نیمچه نگاهه طنازانه ای تو آینه کردم .چشمتون روز بد نبینه،یه هو چنان شوکه شدم و جیغ زدم که نزدیک بود غش کنم.ضربان قلبم رسیده بود به ۲۶۴۹بار در دقیقه. رعشه افتاده بود به دست و پام ،سک سکه هم که نگو، فرتو فرت !!!!

پشتمو یواش تکیه دادم به دیوار-بغل آینه- دستام از بی حالی آویزون شده بودن وتند تند نفس میزدم...خدایا این جنّی بود، دیوی بود ،چی بود تو آینه؟!!!

یه چند لحظه ای که گذشت، خودمو جمع و جور کردم و ۴قل و خوندم  یه چنتا نفس عمیق کشیدمو آروم آروم برگشتم سمت آینه و یه چشممو یواش سور دادم رو سطح صیقلیش...اِه ...اینکه خودمم بابا!!!

بله ...دیدم سر وشکله ژولیده خودمو تو آینه دیدم...ای بمیری با این ریخت و قیافه ت!!! یه  تلخندی زدمو بی اونکه دستی به موهام و ابروهای فشنم بکشم رفتم تو حیاط.

پامو که گذاشتم توحیاط ،گربه مادر مرده که داشت رو دیوار باخیال آسوده راه می رفت ،همینکه چشمش افتاد به روی مبارکم!!! به قدری هول و وحشت کرده بود که تموم موهای بدنش سیخ شده بود.

طفلی یادش رفته بود گربه س،با دست پاچگی شروع کرد به قار قار کردن !!!دید نه، اینکه صدای خودش نیست ...شروع کردبه زوزه کشیدن !!!! نه ،نشد ...شروع کرد به سرفه کردن!!!...یه جوری سرفه می کرد انگار۶۰ ساله داره سیگار میکشه!!! بالاخره دید با این اصوات نمی تونه حق مطلب و ادا کنه!!! با یه اقدام انتحاری از بالای دیوار خودشو پرت کرد ...ااااااااااااااااااااااااااااگروپ،،،،درست افتاد تو جوی فاضلاب دمه در.

تو رو خدا می بینی!؟ یه شب ماه رمضونو احیا کردم ،ها! نزدیک بود خودمو این گربه زبون بسته رو به کشتن بدم.

نه ،اینجوری نمی شه.واسه این سه شب قدر باید یه فکر درست حسابی کرد . رفقا!! چاره تمرینه.حالا که این ماه رمضون گذشت.اما خداییش از حالا به فکر ماه رمضون آینده باشیم.باور کنید غفلت کنیم باز ماه رمضون اومده و رفته.باز هیچی به هیچی.

با خودمون قرار بذاریم ،ماهی یه شب رو "احیا" کنیم- من چقدر خوشم میاد از کلمه" شب زنده داری" استفاده کنم-ماهی یه شب رو "قدر" بدونیم و یه "شب"بیشتر"زندگی" کنیم. 

اینجوری ماه رمضون که بیاد ،بیشتر" قدر" شباشو می دونیم  یا شایدم تونستیم بیشتره شباشو "قدر" بدونیم.

خلاصه  "تمرین" نکنین میشین مثه من شایدم بدتر. جوری که  روز بعد از احیا ،گربه ها هم از نیگا کردن بهتون وحشت میکنن!!!!

هرکی موافقه،یه قدم بیاد جلوتر!!!

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 21:53  توسط احمدعباسی  | 

مردادیاشهریور۶۹،شب،ورودی شهرک منتظری دزفول(طاق نصرت)

 هیاهو و همهمه مردم مشتاق ومنتظر،عبور ومرور رامختل کرده است.بچه های بسیج بالباس های نظامی که یادآور دوران جنگ است،مسولیت انتظامات وتردد وسائل نقلیه رابرعهده دارند.

عطرگلاب وبوی سپند(وحش)فضارا به سمت ملکوت سوق می دهد.اب یخ وشربت اب لیمو هم که الی ماشاالله .سرزبان ها فقط نام رسول ارزانی ومنصورغلامی است وبس!

بزرگ تر هاکه اطلاعات بیشتری دارند،باهرسخن وخاطره ای جوان ترهارا برای دیدن این دومرد!!بی قرارتر می کنند.باهرصدای بوق وکورسوی چراغی از دور شیطنت ها گل می کند....آمدند!!!....نه خودشان نیستند.

هربارکه این فعل طاقت سوز آمدن!!صرف می شود،نگاه جمعیت جاده را شخم می زند.وگوینده این جمله راکه هربار متفاوت است،فحشی در خور میهمان می کنند.

من با بچه های هم سن وسال خودم-ده ،یازده ساله-مشغول بازی وشیطنت در انبوه وازدحام جمعیت هستیم.....ناگهان صدای بوق چندماشین که پشت سر هم درحرکتند،همه رایکصدا به صرف فعل آمدن!!!!!وادار می کند.

بارویت ""رنو ""ی کذایی حاج فریدون غلامی،قیامتی برپامی شودودریک چشم به هم زدن،ماشین حاجی درسیل خروشان مردم مشتاق گم می شود.من با زور و زیرکی تمام ،خودم رابه در جلویی ماشین حاجی -که آقارسول وآقامنصورعقب آن نشسته اند-می رسانم ونفس زنان روی پنجه پآ می ایستم و دستم را به سمت آقارسول دراز می کنم ومی گویم :سلام و او هم دستم را می فشارد و می گوید:سلام وچه نجیبانه می گویدسلام!

وچه قدر ذوق می کنم!!!!دیگرفرصت نمی شود به آقامنصورهم سلام کنم ،فشارجمعیت چون برچسبی مرا از در ماشین می کندوباخودمی برد.امواج اشتیاق تادر مسجدشهرک ماشین رابدرقه می کند.

روبروی مدرسه ابتدایی ،جوان ها جوگیر می شوند...آقا یاعلی بگیدماشین و روی دست بلندکنیم...که بزرگ ترها ریش سفیدی!!!می کنند ومانع می شوند...

به درمسجدمی رسیم .عبدالحسین ملک محمدی، درجایگاه مستقر می شود.وباصدای رعدآساو کوبنده اش -که خاطره ورودشهداشهرک و دوران جنگ را تداعی می کند-شروع می کند به خوش آمدگویی حماسی!!!بعدازچند دقیقه آقارسول می رودپشت تریبون .چهره چروکیده وآفتاب سوخته اش ، حکایت ازسالهای سخت اسارت دارد.

 شروع می کندبه صحبت...بسم الله الرحمن الرحیم ..اشک می ریزد... ازهمه شما تشکر می کنم ...اشک می ریزد...آن قدر که تمام کلماتش خیس می شود.....

او ازاستقبال و اشتیاق شورانگیزمردم قدردانی می کندومردم...... 

واین "شب قدر"دانی با رایحه سلام و صلوات احیا می شود...حتی...مطلع الفجر. 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 20:19  توسط احمدعباسی  |